همه‌ی ما در برخی موقعیت‌های زندگی، اضطراب و استرس را تجربه می‌کنیم. اما افرادی که به اختلال اضطراب، مبتلا می‌شوند، این احساسات و موقعیت‌های پرتنش را طور دیگری تفسیر می‌کنند. به همین دلیل درک رفتارهای این بیماران برای افرادی که مبتلا به اختلال اضطراب نیستند بسیار دشوار است. 

"گیتی مد" در این مقاله بر اساس مصاحبه‌های انجام شده با ۱۷ زن مبتلا به این اختلال، بررسی می‌‌کند که: اختلال اضطراب چگونه می‌تواند بر زندگی افراد تأثیر بگذارد؟!

اختلال اضطراب چیست

اختلال اضطراب چیست؟

اختلالات‌ اضطراب بسیار فراتر از اضطراب یا استرس داشتن است و می‌تواند با سایر بیماری‌های ذهنی مرتبط باشند. طبق بیانیه‌ی موسسه‌ی اضطراب و افسردگی آمریکا، هیچ مدرکی وجود ندارد که ثابت کند، اضطراب همیشه منجر به افسردگی می‌شود، اما در عمل بسیاری از افراد به طور همزمان از هردوی این اختلالات رنج می‌برند. 

حتی در شرایطی که افراد بیماری ذهنی دیگری نداشته باشند، اختلالات اضطراب نظیر «اختلال اضطراب فراگیر، اختلال هراس یا وحشت و اختلالات اضطراب اجتماعی» می‌توانند زندگی فرد را به هم بریزند.

برای یک فرد مبتلا به اختلال اضطراب، اضطراب با گذر زمان از بین نرفته و بیشتر می‌شود. این احساس می‌تواند فعالیت‌های روزمره، نظیر عملکرد شغلی، عملکرد تحصیلی و روابط عاطفی فرد را تحت تأثیر قرار دهد.

مصاحبه با ۱۷ بیمار زن مبتلا به اختلال اضطراب

برای بالا بردن سطح آگاهی و نشان دادن آن‌که این بیماری ذهنی تا چه اندازه می‌تواند فراگیر باشد، در این مقاله بخش‌هایی از مصاحبات انجام شده با ۱۷ زن را که زندگی خود را با اضطراب سپری کرده‌اند مرور خواهیم کرد. این داستان‌ها که هر کدام از آن‌ها می‌تواند نشان‌دهنده‌ی توصیفی شخصی از این اختلال باشد، سرشار از درد و در عین حال پیروزی و موفقیت هستند. در حالی که احساسات مرتبط با یک اختلال اضطراب می‌تواند فرد را زمین‌گیر کند، بسیاری از این زنان روش‌هایی را برای مقابله با این اضطراب پیدا کرده اند.

1. من در مدیریت اضطرابم، مشکل دارم!

«اضطراب در من به شکل‌های مختلفی بروز می‌کند و به همین دلیل قابل پیش‌بینی نیست. گاهی هنگام خوابیدن با مشکل مواجه می‌شوم و در طول شب کابوس‌ و خیالات مرا آزار می‌دهند.

 در حالی که گاهی دچار حساسیت پوستی «اگزما» می‌شوم، نفس کشیدن برایم سخت می‌شود، و یا نوعی تپش قلب عجیب را در ناحیه شکم خود احساس می‌کنم. من برای مدتی از دارو نیز استفاده کرده ام اما از آن راضی نبودم چون مرا گیج و بی انگیزه می‌کرد. 

برای مقابله با استرس من محدودیت‌هایی روی ساعت‌های کاری خودم وضع کردم و ورزش را در اولویت قرار دادم. به غیر از آن، سعی کردم لیستی از احساسات خودم  تهیه کنم. تهیه‌ی لیست به جای نوشتن خاطرات روزمره فشار کمتری به فرد وارد می کند. به عنوان یک فرد کمال‌گرا من نگران آن هستم که  هنگام نوشتن «خاطره» احمق به نظر برسم «به عبارتی من برای مدیریت اضطراب خود هم اضطراب دارم!».

تهیه‌ی لیست به من اجازه‌ می‌دهد تا صادقانه تر و مختصر تر بنویسم. من برای تهیه‌ی لیست‌هایی که نشان دهنده‌ی احساسات من باشند چند بار در هفته زمان می‌گذارم. 

عنوان لیست‌ها می‌تواند از «چرا احساس تنهایی می‌کنم»، «دلایل موفقیت من در کار» تا «بهترین دوستانی که باید با آن‌ها ملاقات کنم» متفاوت باشد. این کار باعث می‌شود من دیدگاه بهتری درباره‌ی زندگی شخصی‌ام پیدا کنم و متوجه باشم چه چیزهایی باعث می‌شود به شک بیفتم.»

2. احساس می‌کنم توسط ذهن خود اسیر شده‌ام.!

«زندگی کردن با اضطراب به معنای مخفی کردن و از دست دادن تجربیات و روابط عاطفی است. وقتی یکی از اعضای خانواده‌ یا دوستان شما از در خارج می‌شود، شما همیشه نگران آن هستید که آیا دوباره او را ملاقات می‌کنید یا نه و یا از خود می‌پرسید که حمله‌ی عصبی «Panic attack» بعدی کی شروع خواهد شد «یا این‌که اگر این حمله در فضای عمومی رخ دهد چه اتفاقی خواهد افتاد؟»

زندگی با اختلال اضطراب یعنی شما همیشه نگران و مضطرب «و یا حتی آماده‌ی گریه کردن» هستید، بدون آن‌که دلیل واقعی آن را بدانید. این باعث می‌شود نتوانید ذهن متمرکزی داشته باشد و با به زبان آوردن جمله‌ی «من خسته هستم» خودتان را از توضیحات بیشتر معاف کنید؛ این کار راحت‌ترین راه برای توصیف احساس فردی است که توسط ذهن خود زندانی شده است.

من همیشه برای یافتن و حفظ دوستان در تکاپو هستم، نمی‌توانم از تمام پتانسیل خودم در فضای شغلی استفاده ‌کنم و انجام کارهای روزمره چون خرید از خواروبار فروشی می‌تواند برای من طاقت فرسا به نظر برسد، چرا که اضطراب همه چیز را به اندازه‌ی بالا رفتن از یک کوه دشوار می‌کند.»

اختلال اضطراب

۳. تلاش دائمی برای بی‌نقص بودن

«زندگی با اضطراب گاهی بسیار پر تنش و ناتوان‌کننده است. برای من این اضطراب به شکل میل به کامل و بی‌نقص بودن در فضای کاری یا خانواده بروز می‌کند. با این‌که من می‌دانم هیچ کس کامل نیست.

نیاز همیشگی به راضی نگاه داشتن دیگران بر من مسلط شده و موجب کمبود خواب، کاهش وزن، بروز حملات عصبی و حتی دندان قروچه در من می‌شود. تصور ناتوان بودن یا به اندازه‌ی کافی خوب نبودن برای من یک نبرد داخلی روزانه است. دشوار ترین بخش در این شرایط آن است که بدانید همه‌ی اینها از اضطراب نشأت گرفته است.»

۴. جنگیدن با خود

«اضطراب برای من به معنای احساس نامطلوب داشتن، حتی در شرایطی است که می‌دانم از نظر منطقی در وضعیت خوبی قرار دارم. من لحظاتی را تجربه کرده‌ام که در آن گویی با خودم در حال نبرد هستم و این احساس باعث می‌شود همه چیز به نوعی کشمکش تبدیل شود.

اضطراب داشتن به معنای آن است که من همیشه آماده‌ی معذرت خواهی هستم: «معذرت می‌خواهم که نتوانستم امروز به سر کار بیایم»؛ «معذرت می‌خواهم که امروز زودتر محل کار را ترک کردم.» این احساس لزوما به معنای استرس داشتن یا نگران بودن نیست؛ در واقع دلیل آن آدرنالین زیادی است که در خون ترشح می‌شود. 

ممکن است با شرکت در یک جلسه، حجمی از اضطراب و تنشی را تجربه کنید که یک فرد در شرف تصادف کردن آن را احساس می‌کند. در این مواقع پیوسته از مردم می‌شنوید که «خب، همه‌ی ما استرس داریم!» . اضطراب یعنی فکر کنید احساس شما واقعی و قابل قبول نیست و اگر بتوانید بر خودتان مسلط شوید، این احساس از بین می‌رود. 

بدنامی مرتبط با بیماری ذهنی مانند رودخانه‌ی بزرگ و قدیمی است که به زیر زمین راه پیدا کرده است. شاید دیگر شما آن را با چشم‌های خود نبینید، اما او در جای خود جاری است و با قدرت حرکت می‌کند.

من خسته و عصبی هستم. در عین حال، من به آینده امیدوارم. می دانم که می‌توانم این مشکل را پشت سر بگذارم چون از ساختار حمایتی قدرتمندی برخوردار هستم و از پس هزینه‌های مشاوره‌ی خصوصی نیز بر می‌آیم. من نگران کسانی هستم که به اندازه‌ی من خوش شانس نیستند. هیچ جایگزین دیگری برای محبت واقعی انسانی وجود ندارد.»

«بیش از ۳۰ درصد زنان در طول عمر خود یک بار اختلال اضطراب را تجربه می‌کنند. بنابراین بهتر است زمانی از سال را برای افزایش آگاهی درباره‌ی سلامت ذهنی اختصاص دهیم، تا زنان شگفت انگیز زندگی‌هایمان را به یاد آورده و مطمئن شویم که تمام تلاش خود را برای کمک به سلامت رفتاری بهینه‌‌ی آنان، چنان‌ که شایسته‌ی آن هستند، به کار گرفته ایم.‌»

پیشنهاد مطالعه

تاثیر سلامت روان بر سلامت جسم

۵. درد و رنج در این اختلال به اندازه‌ی هر درد فیزیکی دیگری واقعی است.

«من یکی از بازماندهای مجروح حادثه‌ی انفجار «ماراتن بوستون» هستم که از نوعی اختلال اضطراب به نام «PTSD» یا اختلال استرسی پس از آسیب روانی، «تروما» رنج می‌برم. 

اختلال «PTSD» به اصطلاح یک «بیماری نامرئی» یا «ناتوانی نامرئی» است. اما من به شما اطمینان می‌دهم درد و رنج آن به اندازه‌ی هر صدمه‎ی فیزیکی و مشهود دیگری واقعی هستند. 

فرد مبتلا به اختلال «PTSD» با مجموعه‌ای متفاوت از «فاکتورهای آغاز کننده»«trigger» رو به رو است، که می‌توانند موجب ایجاد نوعی حمله‌ی عصبی در او شوند.در اثر انفجار، یکی از این عوامل آغاز کننده برای او صدای بلند و ناگهانی است، مثل بسته شدن یک در، بوق یک خودرو، افتادن چیزی روی زمین، ترکیدن یک بادکنک. 

حتی اگر فرد برای شنیدن این صدا آماده باشد، مثلا فردی که خودش برای تماشای آتش بازی رفته است، این صدای ناگهانی می تواند در او حمله‌ی عصبی ایجاد کند.

یک حمله‌ی عصبی می‌تواند فرد مبتلا به «PTSD» مثل من را وادار کند تا یک ترومای قبلا تجربه شده «و همه‌ی احساسات مرتبط با آن» را دوباره زندگی کند. 

شما نمی‌خواهید دوباره بترسد و از ترس به خود بلرزید، نمی‌خواهید دوباره به گریه بیفتید. در این شرایط احساس شرمندگی می‌کنید و نمی‌خواهد کسی شما را در آن وضعیت ببیند... اما مشکل آن‌جا است که همیشه نمی‌توانید واکنش خود به عامل آغازکننده حمله‌ی عصبی را کنترل کنید. 

در طول دوره‌ی چندساله‌ی درمان، من متوجه شده ام که چه عواملی موجب بروز حمله‌ی عصبی در من می‌شوند و چگونه باید واکنشم به آن عوامل را کاهش دهم. 

علاوه بر این، از داروها و درمان‌های مکمل استفاده می‌کنم تا اختلال «PTSD» و حملات عصبی را در من کاهش دهند. هیچ درمان جادوئی یا دوره‌ی زمانی مشخصی وجود ندارد که پس از آن بتوانید بگویید «من بالاخره  بهبود پیدا کردم!» باید درمان خود را ادامه دهید، زمان بگذارید و به تدریج به سمت کنترل دوباره‌ی زندگی خود حرکت کنید.»

۶. صدایی در درون شما می‌گوید که همه چیز در حال نابودی است

اضطراب چیزی نیست که بتوانید آن‌ را توضیح دهید، چون فهم آن به تنهایی دشوار است. در هنگام بروز آن، صدایی در ذهن شما می‌گوید که همه چیز به تدریج در حال نابودی است و شما حتی جزئیات کنسرتی که می‌خواهید به آن بروید را نمی‌دانید. 

انگار در تونل پر ازدحامی قرار دارید که دیوارهای آن در حال حرکت به سمت شما هستند و فضا در حال کوچک‌تر شدن است. برای من، نبرد با اختلال اضطراب فراگیر و وحشت زندگی چنین بوده است.

در چنین شرایطی من نمی‌توانستم از پس یک شغل تمام وقت برآیم. چون هر عامل مخفی در پشت درخت‌ها، در پیاده رو، هنگام صرف نهار و... می توانست موجب آغاز حمله‌ی عصبی شود و من مجبور می‌شدم که با فرار کردن به سمت اتومبیل، محل کار را ترک کنم. 

اضطراب یعنی از این بترسید با حضور در دفترتان به دلیل افکار مضطربی که مدام در سر شما می چرخند گرفتار شوید.این اختلال چیزی نیست که باعث فروپاشی شما شود؛ شما می توانید با ابزارها، منابع و نظام پشتیبانی درست بر آن مسلط شوید. 

اضطراب می‌آید و می رود، اما به مرور که شما صدای درون ذهنتان را آرام تر می‌کنید و عقلانیت را در شرایط غیر عقلانی که اضطراب برای شما ایجاد کرده است ببینید، می‌توانید بار دیگر زیبایی موجود در زندگی را احساس کنید.

اختلال اضطراب چیست

۷. احساس شرمندگی از ابتلا به اختلال اضطراب

«من از زمانی که به یاد می آورم به اختلال اضطراب مبتلا بوده ام. در دوره‌ی کودکی زمانی که از مادرم جدا می‌شدم اضطراب شدیدی وجودم را در بر می‌گرفت، تا جایی که مجبور می‌شد در کلاس‌های شبانه‌ی دانشگاه نیز مرا همراه خودش ببرد. 

در سن ۱۹ سالگی، حمله‌ای عصبی را تجربه کردم که نزدیک بود در اثر آن در بیمارستان بستری شوم. پس از آن مرخصی استعلاجی از کار و دانشگاه گرفتم و مرحله‌ی درمان را آغاز کردم. 

ابتدا به یک روان‌درمانگر مراجعه کردم و او توصیه کرد که به یک روانپزشک نیز مراجعه کنم. بیماری من اختلال اضطراب فراگیر و اختلال وحشت‌زدگی تشخیص داده شد. از آن پس من داروهای ضد اضطراب مصرف کرده‌ام و آن را تا همین حالا ادامه داده ام.»

به نظر من دشوارترین بخش در مواجهه با هر نوع اختلال ذهنی، بدنامی مرتبط با آن است. شما می‌توانید در صورت مبتلا شدن به آنفلونزا مرخصی بگیرید، اما بیشتر کارفرماها درخواست شخصی را که بخواهد یک روز برای سلامت ذهنی خود مرخصی بگیرد جدی نمی‌گیرند. 

زمانی که بیماری من تشخیص داده شد، من احساس شرمندگی می‌کردم . من بدنامی را باور داشتم و تصور می‌کردم که مورد قضاوت قرار خواهم گرفت، برای همین تا مدتی آن را مخفی می‌کردم. در سال‌های اخیر این روند تغییر کرده است. متوجه شدم بسیاری از نزدیکانم نیر از مسئله‌ای که من در طول تمام این سال‌ها تحمل کرده بودم رنج می‌بردند. 

بنابراین شروع به صحبت کردن در این مورد کردم. من داستان خودم را تعریف کردم و حالا در مقابله با آن بسیار باز و راحت هستم. بهتر است به جای آن‌که در سکوت درد و رنج را تحمل کنید، در مورد آن صحبت کنید و در صورت لزوم از دیگران کمک بخواهید.»

۸. احساس ترس فراگیر

«من تا حدود چند ماه پیش اصلا نمی‌دانستم اختلال اضطراب چیست. در واقع حدود سه سال پیش من مبتلا به بی ‌اشتهایی عصبی «یک اختلال اضطراب»، تشخیص داده شده بودم اما آن را درک نمی‌کردم. 

به تازگی متوجه شده‌ام که اضطراب چیست و چگونه می تواند زندگی روزانه من و دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. با نگاه به گذشته، متوجه می‌شوم که در بخش عمده‌ای از زندگی خود اضطراب داشته ام.

برخی روزها، فکر کردن به آن غیر قابل تحمل می‌شود. من بخشی از یک کار را انجام می‌دهم و دیگر نمی‌توانم آن را ادامه دهم. مدتی بعد نگران آن می‌شوم که به اندازه‌ی کافی کار نکرده ام و نتیجه آن می‌شود که تمام شب را بیدار می‌مانم و پیوسته نگران کاری هستم که انجام نداده‌ام، در حالی که آن کار بعدا هم می‌تواند انجام شود.

اما  اضطرابی که بیش از همه ترسناک و ناتوان کننده است، نوعی ترس فراگیر و احساس از دست دادن کنترل و ارتباط با بدن خود است. من تنها یک حمله‌ی عصبی کامل را تجربه کرده‌ام و از این بابت بسیار خشنود هستم، چون این حمله‌ها توانایی فرد برای فکر کردن یا انجام هر کاری به جز نگرانی و وحشت زندگی را مختل می‌کنند. 

هنگام بروز حمله‌ی عصبی، در حالی که  فشاری افزاینده و سنگین را در گلویم حس می‌کردم و به سختی نفس می‌کشیدم، احساس می‌کردم در حال مردن هستم.

حمله‌‌های عصبی انجام کارها را دشوار می‌کنند، زیرا زندگی کردن با ترسی دائمی از قرار گیری در شرایطی همراه خواهد بود که منجر به حمله‌ی عصبی می‌شود. 

اما پشت‌سر گذاشتن این لحظات با پشتیبانی دوستان و خانواده بسیار آسان تر خواهد بود. من امیدوار هستم با بالا بردن سطح آگاهی افراد، با توجه به آن که احساس خواهند کرد کمتر قضاوت خواهند شد، نگرانی آن ها کاهش یابد.»

اختلال اضطراب چیست

۹. یک مسیر بسیار طولانی و ناامیدکننده

«مانند بسیاری از افراد، نخستین حمله‌ی عصبی موجب شد تا من سر از اورژانس در بیاورم و در آن زمان من هم نگران بودم و هم احساس شرمندگی می‌کردم که قلب من هیچ مشکلی ندارد و «تنها اضطراب» مرا به آن‌جا کشانده است، من چند نوع مختلف از اضطراب را تجربه کرده‌ام.

یکی از ناتوان کننده ترین جنبه‌های اختلال اضطراب «حمله‌های عصبی در مناطق عمومی و برنامه داشتن و امنیت خواستن برای همه» موجب شده است، که دوستی با افراد دشوار شود. همانطور که میل زیاد من به ماندن در خانه بر این موضوع تأثیر داشته است، چرا که می‌دانم هر چه بخواهم در خانه هست. 

این واقعیت که من تصادفا حرف یا کار شرم‌آوری را به یاد بیاورم که دیروز یا چهار سال پیش، و یا حتی در دوران مدرسه‌ی ابتدایی گفته ام یا انجام داده‌ام، پیام خوبی را برای دوستی با سایر افراد به آن‌ها القا نخواهد کرد.

بالاخره شروع به مصرف دارو کردم و از درمان رفتارشناسی شناختی، تمرین حضور ذهنی در لحظه و مهارت‌های مقابله نیز بهره بردم. اما از زمانی که نخستین حمله‌ی عصبی خود را در ۱۵ سالگی تجربه کردم تا کنون، مسیر بسیار طولانی و طاقت فرسایی را طی کرده‌ام.»

۱۰. گاهی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم

«من در تمام طول عمر با اضطراب دست و پنجه نرم کرده‌ام، اما زمانی آگاهی بیشتری نسبت به آن کسب کردم که در سال نخست دانشگاه، مبتلا به اختلال وحشت‌زدگی تشخیص داده شدم.

من بدون آن‌ که بدانم دچار یک حمله‌ی اضطرابی شدم، آمبولانسی به دانشگاه آمد و مرا به سرعت به بیمارستان منتقل کرد، چون نمی توانستم به خوبی نفس بکشم. آن لحظه یکی از ترسناک ترین لحظات زندگی من بود، چون اولین باری بود که احساس می‌کردم هیچ کنترلی روی بدنم ندارم.

من هر روز از اضطراب رنج می‌برم و هرگز وقتی در مورد آن صحبت می‌کنم احساس آرامش نداشته‌ام، چون این مشکلی است که همیشه تلاش می‌کنم آن را مدیریت کنم. 

اضطراب می‌تواند برای هرکس متفاوت باشد. گاهی اضطراب تا حدی بر من مسلط می‌شود که دیگر نمی‌توانم آن را تحمل کنم. این مشکل بر روابط من با خانواده و نامزدم اثر گذار بوده است. هنگامی که اتفاقات مطابق انتظار من پیش نمی‌روند، من دچار سردرگمی می‌شوم و دیگران بر اساس واکنش من فکر می‌کنند من دیوانه هستم. 

من برای کنترل این وضعیت دارو مصرف می‌کنم، اما هنوز آمادگی مراجعه به یک روان‌درمانگر را ندارم. با این وجود، بسیار خوش‌شانس هستم که در اطرافم انسان‌هایی را دارم که در تمام سختی‌ها همراهم هستند، چون ممکن است گاهی بی‌رحمانه رفتار کنم.»

۱۱. کنترل تنفس، اهمیت بسیاری دارد

«برخی روزها، دست و پنجه نرم کردن با اختلال اضطراب مانند سوار شدن بر چرخ و فلکی است که خارج از مسیر خود با سرعت ۱۰۰ مایل در ساعت حرکت می‌کند. شما می‌دانید که مقصد شما جای وحشتناکی خواهد بود، اما هنوز نمی‌دانید آن نقطه کجاست. 

روزهای دیگر، مشکل با یک پچ پچ شروع می‌شود. شما احساس بسیار آشنای دلشوره را در درون خود تجربه می‌کنید. حسی تهوع آور، عجیب و غریب و ناآرام که مثل سرطان پخش می‌شود. به همین دلیل تنفس اهمیت بسیاری دارد. تنفس شما تنها چیزی است که می‌تواند در هر زمان و مکانی، شما را از آشفتگی به آرامش برساند. این راه حل برای رسیدن به آرامش همیشه در دسترس شما است «تنها باید آن را به یاد داشته باشید تا به موقع آن را به کار بگیرید.»

۱۲. ناپیوستگی بین احساسات و واقعیت‌ها

«از زمانی که به یاد می‌آورم، من همیشه با نوعی اضطراب دست و پنجه نرم کرده‌ام. در بدترین شرایط، اضطراب مرا به وضعیت هیستری روزانه رسانده بود، طوری که بین احساساتم و حقایقی که می‌دانستم درست هستند ارتباطی وجود نداشت. 

درد فیزیکی ناشی از مقابله‌ی مداوم با حملات عصبی، بی اعتمادی کامل و پرسش‌گری دائمی از نامزد بسیار وفادار و مهربانم در آن زمان، شایعاتی که پخش شدن آن‌ها منجر به گریه کردن و اشک ریختن من در محوطه‌ی دانشگاه می‌شد و در نهایت تلاش برای آن که به اندازه‌ای از حال خوب برخوردار باشم. 

میلی عجیب به فرار از وضعیت‌های دردناک، و ترس بی اندازه از آن‌ که نزدیکانم از دنیا بروند، جدایی از دوستانی که نمی‌توانستند مرا درک کنند، گیجی درباره‌ی وعده‌های خداوند، و ترس از آن که بقیه‌ی عمر را در چنین شرایط تاریکی بگذرانم، این‌ها خاطرات من از آن دوران است.

با مصرف روزانه‌ تنها ۲۰ میلی‌گرم داروی ضد افسردگی از نوع «SSRI»ها، و با توکل به خداوند و حمایت اطرافیانم حالا به شخصی بسیار متفاوت از موجود خالی گذشته تبدیل شده‌ام. 

اگر چه هر از گاهی ترس ناشی از اضطراب را هنوز احساس می‌کنم، زندگی من پس از بهبود حتی از زندگی ام پیش از آغاز همه‌ی اضطراب ها بهتر شده است. می‌توانم افکار مضطرب را شناسایی کرده و آن‌ها را دور بریزم. می‌توانم درباره‌ی نقاط تاریک در درون سایر افراد با آن‌ها صحبت کنم چون می دانند که من قبلا این روز ها را گذرانده ام.»

اختلال اضطراب

۱۳. میل بیمارگونه به کار

“من زمانی را به یاد نمی‌آورم که فشاری را برای کار بیشتر روی خودم احساس نکرده باشم. فشاری که برای تبدیل شدن به یک دانش آموز خوب و در عین حال شخصی بامزه و جذاب بر من وارد می‌شد اغلب احساس عمیقی از اضطراب را در من به وجود می آورد. در آغاز دهه‌ی بیست سالگی، پس از آن‌که نتیجه‎ی یک آزمایش غربالگری نشان داد ممکن است من به اختلال کم توجهی-بیش فعالی (ADHD) مبتلا باشم، داروی آدرال برای من تجویز شد. 

اما بعدها متوجه شدم که به این اختلال مبتلا نبوده ام. آدرال به سرعت به قرص جادوئی من تبدیل شد. در ابتدا باعث می‌شد من احساس خیلی خوبی داشته باشم. در دانشکده‌ی پرستاری من توانستم معدل ۴ نمره‌ای خود را بالا نگاه دارم در حالی که بسیار لاغر و در عین حال سلامت بودم. اضطرابی که برای حفظ این تصویر بدون نقص در درون خود احساس می‌کردم باعث شد در مصرف دارو تغییراتی ایجاد کنم و از پزشک خود بخواهم دوز داروها را بالاتر ببرد و حتی بعدها خودم نسخه‌های آن را جعل کنم.

نکته‌ای که من متوجه آن نبودم این بود که من برای مقابله با اضطراب خود از آدرال استفاده می‌کردم، دارویی که احساس اضطراب را در من شدیدتر می‌کرد. من طوفانی از اضطراب را برای حفظ یک تصویر مصنوعی، همراه با عوارض جانبی یک داروی محرک تجربه می‌کردم که در نهایت منجر به بدبختی من شد.

در نهایت، شغلم را به عنوان یک پرستار از دست دادم و متوجه شدم باید کاری انجام دهم تا کنترل زندگی خودم را از دست اضطراب و اعتیاد خارج کنم. ورود به مرحله‌ی درمان یکی از بهترین تصمیماتی بود که گرفتم. من متوجه شدم که پاسخ تمام مشکلات در درون خود من است و مقصر دانستن هر آنچه که در اطراف من بود –حتی احساس فشاری که در درون خود داشتم– هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد. 

در حالی که هنوز هم با تمایلات کمال گرای خود دست و پنجه نرم‌ می‌کنم، مکانیزم های مقابله‌ی خوبی برای پاسخ به آن آموخته ام که موجب شده است زندگی پر ثمرتری داشته باشم.”

۱۴. بروز مشکلات در فضای اجتماعی و حرفه‌ای

«من احساس می‌کنم، امروزه بیشتر افراد هنوز هم اختلال‌های اضطراب را نوعی تابو محسوب می‌کنند. به همین دلیل، زندگی با اضطراب برای من از نظر اجتماعی و حرفه ای بسیار دشوار بوده است. 

من مجبور بودم برای توضیح آن‌که چرا نمی‌خواهم سر کار بروم یا چرا در لحظات آخر برنامه‌ها را لغو می‌کنم بهانه‌هایی دست و پا کنم، چون احساساتی داشتم که دیگران آن را درک نمی‌کردند. «و من نیز احساس شرمندگی می‌کردم.» 

با گذشت زمان افراد این مسئله را راحت تر می پذیرند ولی هنوز هم بسیار دشوار است که حین اعتراف به این که با اختلال اضطراب دست و پنجه نرم می‌کنید احساس شرمندگی یا ترس نداشته باشید.»

۱۵. ترس موجب می‌شود فرد انزوا را به خود تحمیل کند

«اضطراب می‌تواند در مواقعی فلج کننده باشد. لحظاتی وجود دارد که به صورت ترس بروز می‌کند و این ترس گاهی باعث می‌شود خودم را در شرایط انزواء قرار دهم؛ زمان‌هایی که در طول آن نمی‌خواهم کسی اطراف من باشد یا کسی را ببینم، اما این دفعات به مرور با بالاتر رفتن سن من کمتر شده است. 

فکر می‌کنم با بالاتر رفتن سن، اوضاع را بهتر مدیریت می‌کنم. این موضوع بر روابط دوستی من اثر گذار است، چون باعث می‌شود من علاقه‌ای به در تماس بودن با دیگر افراد نداشته باشم. در واقع هیچ کس نمی‌داند این میل از کجا نشأت می‌گیرد «این دوری چیزی نیست که قلب من راضی به آن باشد، اما موجب آسایش و آرامش من می‌شود.»

پیشنهاد مطالعه

موفقیت در زندگی چیست؟

۱۶  اضطراب؛ یک دوست مزاحم همیشگی

«زندگی با اضطراب مانند زندگی با یک دوست مزاحم و نفرت انگیز است. شما هیچ وقت نمی‌دانید این دوست شما کی قرار است سر برسد و تا چه مدتی بماند. گاهی آن را فراموش می‌کنید و گاهی حتی ترس ناشی از فکر کردن به آن، باعث می‌شود پیدایش شود. 

اضطراب من بیشتر مرتبط به عمل است، یعنی معمولا زمانی سر می‌رسد که مشغول انجام فعالیتی باشم. ممکن است در انجام آن فعالیت ماهر باشم اما زمانی که بخواهم آن کار را جلوی افرادی انجام دهم که به خوبی آن‌ها را نمی‌شناسم، اضطراب به سراغم می‌آید. 

اما گاهی هم اضطراب بدون هیچ دلیلی «مانند یک دوست مزاحم» ظاهر می‌شود. در لحظات نامناسب پیدایش می‌شود و تنها زمانی از بین می‌رود که به صورت فیزیکی یا ذهنی از شرایط آن لحظه دور شوم.»

۱۷. تفکرات سرگردانی که هیچ نتیجه‌ای ندارد

«من در سن ۱۶ سالگی مبتلا به نوعی اختلال اضطراب شدم. ذهن من همیشه پر از افکار سرگردانی بود که هیچ فایده‌ای برای من نداشتند. من همیشه مضطرب، نگران و بیم‌ناک از آن بودم که شاید به اندازه‌ی کافی خوب نیستم و خصوصیات لازم برای موفقیت را ندارم. می‌ترسیدم که مورد قضاوت قرار بگیرم و کسی مرا دوست نداشته باشد. 

این موضوع باعث شد که بعدها در سن ۱۷ سالگی دچار افسردگی شوم. من در تمام سطوح زندگی خود ناکارآمد بودم. اگرچه ذهن سرگردان من بعدها آرام شد و من دیگر فقط به ندای قلبم گوش می‌سپردم، همیشه صدایی در درونم به من می‌گفت که من هنوز هم می‌توانم  با تغییر شیوه زندگی برای کسب موفقیت تلاش کنم و از زندگی خود، لذت ببرم.

در اواسط دهه‌ی دوم زندگی، من به تمرین‌های ذهنی و حضور ذهن در لحظه و معنویت روی آوردم و از آن به بعد نگرش من نسبت به زندگی کاملا تغییر کرد. من متوجه شدم برای سلامتی خود و اطرافیانم، تنها باید کارهایی را انجام دهم که خوشحالم می‌کند و احساس خوبی به من می‌دهد. 

هم چنین،  فهمیدم که کنترل زندگی به دست خود من است، چون همیشه می‌توانم افکار، احساسات و اعمالم را، صرف نظر از آن‌که دیگران چه می‌گویند و چه کار می‌کنند، مدیریت کنم.»

همانطور که از سخنان این بیماران مشخص است، اختلال‌های اضطراب تقریبا می‌توانند بر تمام جنبه‌های زندگی فرد اثرگذار باشد، اما این خانم‌ها نشان داده‌اند که با مدیریت اضطراب، می‌توان زندگی شاد و پر از موفقیت را تجربه کرد. 

شما می‌توانید برای ارائه نظرات و تجارب خود در رابطه با این مقاله و یا مطالعه سایر مقالات مجله سلامتی "گیتی‌مد" به آدرس www.gitimed.com مراجعه نمایید. 

منبع: health